قصه عشق (شعر كلاسیك)

سه شنبه 14 خرداد 1392  12:48 ب.ظ

نوع مطلب :معرفی کتاب ،

قصه عشق (شعر كلاسیك)



ناشر: اندیشه‌سرا


اثر بهزاد پاكروح


قطع: رقعی، تعداد صفحه: 80، بها: 5000 تومان


مرکز پخش: 66966925





"خیال"

ای که خیال دیدنت ، خواب به ما رسیدنت

برده زما قرار ما ، وین دل بی قرار هم

می کشم این خیال را ، آرزوی محال را

تا که به سر نپرورد ، تا برد اختیار هم

باز بگویم ای جوان، کم نگذشتی از کسان

قصهء عشق کم کن و بگذرازاین نگار هم 

نیک تر ان که بگذری ، زان ثمری نمی بری

شکوه اثر نمی کند ، کوشش و انتظار هم

از کتاب قصه ی عشق / اثر بهزاد پاکروح

-----

" آهن ربا و سنگ "

پیمان و مهر یکسره از هیچ بد تر است

پیمان نیم بسته یقینا شکسته به

آهن ربا و سنگ به هم دل چرا دهند؟

آهن ربا و میخ به هم دل نبسته به!

از کتاب قصه ی عشق / اثر بهزاد پاکروح

--------

" شکوه "

شکوه ای دارم که می دانم به گوشت می رسد

نکته ای دارد که می دانم به هوشت می رسد

هرکه را هوش است و دانش رنج دنیا بیش تر

زان چه بگریزی به جان سختکوشت می رسد

از کتاب قصه ی عشق / اثر بهزاد پاکروح

-----

"مار و پله"

پله و مار است و تاس و این من خسته

بخت نگو نسار و  ما  و    فکر گسسته

یک  بدهد  یا  که شیش   فرق   ندارد

می روی آن خانه ای که مار   نشسته

از کتاب قصه ی عشق / اثر بهزاد پاکروح

-----

" ناله "

هرچه من بیدار بودم بخت من در خواب بود

شکوه ها دارم زخواب آلودهء سرسخت خویش

ناله خواهم کرد امشب تا سحر اما چه سود؟

هر که را بیدار خواهم کرد الا بخت خویش

از کتاب قصه ی عشق / اثر بهزاد پاکروح

----


"سلوک"

شب ها که من به یاد تو خوابم نمی برد

فریاد می زنم که کجایی؟ ببینمت!

وان روزها که فکر مرا محو می کند

این می کنم خیال که روزی بچینمت! ؛

اینک که بیشتر ز سی ام عمر رفته است

دارم به یاد خود همه آمال خویش را

در کودکی و تا به جوانی نخواستم

جز مرهمی که رهم کند قلب ریش را ؛

در کوچه های سرد زمان بس دویده ام

آن قدرها که پام همه زخم و پینه است

هرچند مکر و دشمنی و کینه دیده ام

این دل جدا ز دشمنی و مکر و کینه است ؛

گشتم مسافری که به چرخی سفر کنم

دیدم که چرخ بودن از این بیشتر نکوست

مردم به چرخ پیشروی بسته اند امید

صدها امید و آرزو و میل اندروست ؛

چرخی شدم که بلکه جهانی برم به پیش

سنگین تر است از آنچه گمان کرده بودمش

هر مقصدی که باز رسیدم سراب بود

هم دورتر از آنچه نشان کرده بودمش ؛

اما مهم تر ازهمه این بود و یافتم

کاین چرخ هرچه پیش رود دور باطل است

چرخد اکر به ثانیه ای صدهزار بار

فرمان اگر درست نپیچد چه حاصل است؟ ؛

بگذار چرخ کار خودش را کند برو

آن جا نشین که دست به فرمان رسد دمی

فرمان بده که چرخه ی باطل دگر شود

کاری بکن که کار به سامان رسد همی.

از کتاب قصه ی عشق / اثر بهزاد پاکروح


نوشته شده توسط: بهزاد پاکروح | آخرین ویرایش:جمعه 4 مرداد 1392 | نظرات() 

برچسب ها: قصه عشق ، کتاب شعر ، شعر معاصر ، بهزاد پاکروح ، شعر کلاسیک ، غزلیات ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات